ازدواج او با پرویز شاپور در سال 1330 در شانزده سالگی بود و در سال 1334 در حالی که حاصل ازدواجش پسری به نام کامیار بود از او جدا شد .

      سفرهای او به اروپا برای گریز از هیاهو و یا روزمرگی بود . او کوشید با فرهنگ اروپا و زبانهای ایتالیایی المانی و فرانسه اشنا شود .

     اشنایی او با ابراهیم گلستان ( نویسنده و کارگردان سینما  ) اتفاق مهمی در زندگی او بود .

     در سال 1338 سینما توجه او را جلب می کند . در سال 1341 فیلم این خانه سیاه است را در اسایشگاه جزامیان تبریز میسازد .

1331 : اسیر

1335 : دیوار

1336 : عصیان

1336 : برای تحصیل علوم سینمایی به انگلستان اعزام شد

1343 : تولدی دیگر – ایمانن بیاوریم به اغاز فصل سرد – سفر به المان و ایتالیا و فرانسه

1345 : تصادف در تهران  - در 26 بهمن در گورستان ظهیر الدوله به خاک سپرده شد .

 

      شعر فروغ دقیقا و مستقیما از زندگی او نشات گرفته است .در تاریخ ادبیات ما به قطعیت هیچ شاعر سنتی یا معاصری نیست که به اندازه ی فروغ جنبه های فردی در شعرشان مشهود باشد . او یگانه شاعر برزگ ادبیات ماست که با هیچ مکتب و مذهب و حزب و تفکر از پیش تعیین شده ای نمی توان او را شناخت . او یک نفر است از خانواده ای مشخص با تمام حوادثی که برایش پیش می اید . اما این فردی و خاص بودن شعر او دلیل بر منزوی و بلا استفاده بودن ان نیست . او در بد بینانه ترین شکل جزو 5 شاعر درجه یک معاصر است و بسیار با ارزش است که زنی در تاریخ ادبیات مذکر ما  به این اعتبار در بین شاعران برسد و و زن بودن خود را حفظ نماید  و ادای مردان را در نیاورد . او ادم بزرگی شد و همیشه زن بود . زن بودن و زن ماندن و بزرگ شدن چیزهایی بودند که تاریخ ادبیات ما بدان نیازمند بود .

هزار سال هم که بگذرد هیچ تفاوتی بین مناظره های پروین اعتصامی و نصایح ناصر خسرو و ابن یمین نمیتوان یافت . البته این منافاتی با قدرت کلام و سلامت شعر و تاثیر گذاری ان ندارد اما او مردانه شعر گفته است و شخصیت او از ورای اشعارش به ندرت به چشم می خورد . در این جا با افسوس حافظه تاریخیم به یاد می اورد که بسیاری  شاعران زن سرزمین من در جوانی مرده اند  یا کشته شده اند :

رابعه بنت کعب قزداری  : به توهم عشق او و غلامش به دست برادرش کشته شد .

طاهره قره العین : به دست مذهبیون کشته شد .

مهستی گنجوی : او نسبتا زنانه تر می سرود ولی زود از دنیا رفت .

 

      زندگی فروغ از کودکی متفاوت بود . پدرش ارتشی بود و این رفاه با سختگیریهای پدر مختل می شد . سرهنگ محمد فرخزاد عادت داشت که سیلی بزند و می خواست که همه منظم باشند و جلویش صف بکشند . فروغ در خاطراتش می گوید :

 وقتی صدای چکمه های پدرم از پشت در شنیده می شد ما  قایم می شدیم .

اما فروغ با همه تفاوت داشت و زیاد نافرمانی می کرد . او تعریف قطعی جامعه  از دختر بودن را که جنس فروخورده ایست که در گوشه ای باید تمام کودکیش را به تمرین مادر شدن بپردازد را  قبول نداشت و در کوچه با پسرها بازی می کرد . او از کودکی بی پروایی و هنجار شکنی را در روح عاصی خود داشت .

     تابستانها پدر فروغ کاغذ باطله و چسب سریش به انها میداد تا با ان پاکت درست کنند و پس از فروش ان عایدات این کار را به انها میداد . نه به این دلیل که نیاز مالی داشتند بلکه انها را کاری بار میاورد . فروغ هم شاعر بود و هم زن ولی سخت کوش و مقاوم بار امد . اما بی پروایی او چندان بی درد سر نبود . او خیلی زود عاشق شد . او در حالی که تنها 15 سال داشت عاشق مردی 27 ساله از خویشاوندان مادریش به نام پرویز شاپور شد .او مردی بسیار خوش صحبت یود و بچه ها را جمع میکرد و برایشان داستان می گفت . عشق فروغ پرویز را هم متمایل کرد و انها با وجود مخالفتهای زیاد ازدواج کردند . اما با تمام این که پرویز روشنفکر بود تصورش از زن چیزی نبود که می دید.  فروغ ازاد زندگی می کرد وزیر بار مسوولیتهای تعریف شده نمی رفت و شعر چاپ می کرد . شعر های عاشقانه کاملا زنانه که معشوقش یک مرد بود نه یک عشق اسمانی ! پرویز شروع به سختگیری نمود و فروغ ازرده می شد .

                              دنیای  بشکن زدن  و  لوس  بازی

                             عروس وداماد بازی و ناموس بازی

 

حتی تولد پسرس کامیار هم زندگی انها را نجات نداد . پرویز یکبار در حال عصبانیت به فروغ  سیلی میزند و تا دنیا دنیاست سر افکنده این سیلی می شود .        

                جای پنج شاخه ی انگشتان تو

                که مثل  پنج حرف حقیقت بودند

                چگونه روی گونه های او مانده است ؟!

پرویز از بزرگترین ادمها ی ماست . عادلانه که بنگریم فروغ به او ظلم بزرگی کرد . چون او در مقابل فروغ و زیر سایه او قرار گرفت و بسیاری که دوستدار فروغند او را دوست ندارند !!! در حالی که او انسان کمی نبود و کاریکلماتور به نام او ثبت شد .

مهم ترین مجموعه شعر روزگار ما ( هوای تازه – احمد شاملو) به پرویز شاپور تقدیم شده و شاملو کسی نیست که از هر کسی تمجید کند .

      بهترین ادمهای ان دوره وضع مالی بدی داشتند مثل شاملو  و نصرت رحمانی  . شاملوتنها کسی بود که صاحب کافه نادری از او پولی نمی خواست چون پرویز شاپور شاملو را می شناخت و تمام هزینه هایش را پرداخت کرده بود چرا که شاملو نمی بایست تحقیر شود .

    هنگام جدایی فروغ  کودکشان یک ساله بود و دادگاه سرپرستی او را به پدرش داد . این دردناکترین حادثه عمر فروغ بود . حتی از دست دادن پرویز که یادگار عشق نو جوانیش بود برایش دردناک بود .

      فروغ نمیدانست که زندگی و حتی جدا شدن در این کشور قرارداد و معامله است  در هر حال او مجبور به جدایی شد .

                      سخن از گیسوی خوشبخت من است

                      و شقایقهای سوخته ی بوسه ی تو

فروغ قرارداد زندگی را پذیرا نبود و دنیای دلمرده جهار دیواریها را نمی خواست و همچنان تاسف می خورئ به حال نگاه شاعرانه و عاشقانه و کودکانه ی خود . فروغ بعد ها پنهانی برای دیدن کودکش روبروی مهد کودک او می رفت و گاه از فرط احساسات غش می کرد . گفتند تعادل روانی ندارد .مدتی فروغ به بیمارستان روانی فرستاده شد و در انجا دست به خودکشی نافرجامی زد .

هنگامی که با ابراهیم گلستان اشنا می شود از این احساس رهایی می یابد. ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز درجه اول  مرد مرفهی بود . متفکر و داستان نویس بسیار خوب و خوش قیافه ای که خیلی ها اطرافش را گرفته بودند . اگر او را از ابتدای دهه ی 40 بر داریم به تعبیری ادبیات و هنر ما از هم می پاشد . او پدر فیلمسازی مدرن ایران است .

در سال 48 فیلم ( گاو – مهرجویی) و ( قیصر – کیمیایی) را داریم ولی 3 سال قبل از ان در سال 45 گلستان با فیلم ( خشت و اینه ) خشت اول این دیوار را نهاده بود .

      فروغ شیفته شخصیت و بزرگی او شد . ابراهیم گلستان با تجربه او را در یک حالت معلق این عشق را کنترل می کند . او عاقلتر از این بود که خود را مبتلا کند !

      پس از این اشنایی فروغ در شاعری پوست می اندازد .

در سال 41 که فروغ فیلم ( این خانه سیاه است ) را می سازد که در جشنواره های بین المللی جایزه گرفته است . خیلیها اتهام زدند که این فیلم را گلستان ساخته است و او گفت :

   "  راست می گویند ! به شرطی که شعر های فروغ را هم من گفته باشم ."

در این فیلم نگاه نگاه فروغ است و فقط تکنیک سینمایی نیست .

      فروغ به تکامل می رسد و تولدی دیگر هم نام شعر اوست و هم تولدی دیگر و فروغی دیگر متولد می شود . با تولدی دیگر فروغ شانه به شانه شاملو و اخوان قرار می گیرد و در صورت عدم این اتفاق شاید او شاعری درجه سوم می شد ولی او انقدر اوج میگیرد که سهراب از او تاثیر می گیرد و یا احمد رضا احمدی از دل شعر فروغ می اید .

    مرگ فروغ با حرفهای بسیار همراه بود . حرف انهایی که ادم قد بلند را دوست نداشتند و فروغ خود میدانست که در سرزمین کوتوله ها زندگی می کند . مقاله نوشتند که او مست بوده . دیگران که دیدگاه سیاسی داشتند می گفتند که او را کشته اند . ولی طبیعی ترین کار این است که باور کنیم او تصادف کرده است .او در محدوده ی قلهک با ماشین سرویس بچه ها روبرو می شود و برای اینکه با انها بر خورد نکند به جدول می کوبد و در جا میمیرد . او از کودکش جداست و کودک یک زوج جزامی را به نام حسین که اکنون در المان است را به فرزندی پذیرفته بود .

روحش شاد و قرین رحمت باد .