از فستيوال كه به خانه برمي‌گشتم مثل بچه‌هاي يتيم همه‌اش به فكر گل‌هاي آفتاب‌گردانم بودم. برايم بنويس چقدر رشد کرده‌اند؟ وقتي گل دادند زود بنويس...از اين‌جا كه خوابيده‌ام دريا پيداست روي دريا قايق‌ها هستند و انتهاي دريا معلوم نيست كه كجاست. اگر می‌توانستم جزيي از اين بی‌انتهايي باشم آن‌وقت می‌توانستم هركجا كه می‌خواهم باشم...دلم می‌خواهد اين‌طوري تمام بشوم يا اين‌طوري ادامه بدهم. از توي خاك هميشه يك نيرويي بيرون مي‌آيد كه مرا جذب می‌كند. بالا رفتن يا پيش رفتن برايم مهم نيست. فقط دلم می‌خواهد فرو بروم و همراه با تمام چيزهايي كه دوست مي‌دارم، فرو بروم و همراه با تمام چيزهايي كه دوست می‌دارم در يك كل غير قابل تبديل حل بشوم. به نظرم تنها راه گرزي از فنا شدن، از دگرگون شدن، از ازدست دادن و از هيچ و پوچ شدن همين است.


 

ميان اين همه آدم‌هاي جوراجور آنقدر احساس تنهايي می‌كنم كه گاهي گلويم می‌خواهد از بغض پاره شود. كاش در جاي ديگري به دنيا امده‌ بودم. چه دنياي عجيبي‌ست. من اصلاً كاري به كار هيچ‌كس ندارم و همين بی‌آزار بودن من و با خودم بودنم باعث مي‌شود همه درباره ام كنج‌كاو باشند. نمی‌دانم چطور بايد با مردم برخورد كرد. وقتي تفاوت‌ها را مي‌بينم، مغزم پر از سياهي و نااميدي می‌شود و دلم می‌خواهد بميرم. بميرم و ديگر قدم به تالار فارابی‌نگذارم و آن مجله‌ي بيست و پنج ريالي فردوسي را نبينم. در اين مدت اين را فهميده‌ام كه تا به خودِ آزاد و راحت و جدا از همه‌ي خودهاي اسيركننده‌ي ديگران نرسي به هيچ چيز نخواهي رسيد. تا خودت را درست و تمام و كمال در اختيار آن نيرويي كه زندگيش را از مرگ و نابودي انسان می‌گيرد نگذاري موفق نخواهي شد كه زندگي خودت را خلق كني.


 

پريروز در اتاق پهلوي اتاق من در هتل، زني خودكشي كرد. نزديك‌هاي صبح صداي ناله از آن اتاق بلند شد. فكر كردم سگ است و زوزه می‌كشد. آمدم بيرون گوش دادم. ديگران هم امدند. بالاخره در را شكستند و زن را كه خاكستري شده‌بود و خيلي زشت و كوتاه بود و با وضعي فقيرانه روي تخت از حال رفته بود كتك زدند و بعد پاهايش را گرفتند و از پله‌هاي طبقه‌ي چهارم كشيدند تا طبقه‌ي اول. زن تقريباً مرده بود. اما بعد بطور كلي مرد. از چمدانش كه ميان اتاق افتاده بود و ميان لباس‌هايش چيزهاي مضحك و عجيبی‌به‌چشم می‌خورد – تا بخواهي پستان‌بند و زير پوش كثيف، جوراب‌هاي پاره، كاغذ رنگي و عروسك‌هايي كه با كاغذ رنگي چيده‌بودند، كتاب‌هاي قصه كودكان، قرص‌هاي جوراجور، عكس حضرت مسيح و يك چشم مصنوعي.


 

نمي‌دانم چرا مرگ اين‌قدر به نظرم بي‌رحمانه آمد. دلم می‌خواست دنبالش به بيمارستان بروم اما همه اين‌قدر با اين جسد خاكستري رنگ به خشونت رفتار می‌كردند كه من جرات نكردم ترحم و هم‌دردي كنم. امدم توي اتاقم دراز كشيدم و گريه كردم.


 

اين مضحك نيست كه خوشبختي آدم در اين باشد كه آدم اسم خودش را روي تنه‌ي درخت‌ها بكند؟ آيا اين آدم خودخواه نيست و آن ادم‌هاي ديگر آدم‌هاي شريف‌تر و نجيب‌تري نيستند كه مي‌گذارند بپوسند بي‌آنكه در يك تار مو، حتي يك تارمو، باقي مانده باشند؟


 

می‌داني؟ خوشحالم كه موهايم سفيد شده و پيشانيم خط افتاده و ميان دو ابرويم دو چين بزرگ در پوستم نشسته. خوشحالم كه ديگر خيال‌باف و رويايي نيستم. ديگر نزديك است كه سي و دوسالم بشود. هرچند كه سي و دو ساله شدن يعني سي و دو سال از سهم زندگي را پشت سرگذاشتن و به پايان رساندن، اما در عوض خودم را پيدا كرده‌ام!


 

بدي‌هاي من به خاطر بدي كردن نيست. به خاطر احساس شديد خوبي‌هاي بی‌حاصل است. مي‌خواهم به اعماق زمين برسم. عشق من آن‌جاست، در آنجايي كه دانه‌ها سبز مي‌شوند و ريشه‌ها به‌هم مي‌رسند و آفرينش، در ميان پوسيدگي خود را ادامه مي‌دهد. گويي بدن من يك شكل موقتي و زودگذر آن است. مي‌خواهم به اصلش برسم. مي‌خواهم قلبم را مثل يك ميوه‌ي رسيده به همه‌ي شاخه‌هاي درختان آويزان كنم...