پيشينه پژوهش

تجليل از شهادت، به مثابه يك فرهنگ اصيل و ماندگار در، در آثار ادبي فارسي، سابقه اي ديرينه دارد. بخش اعظم مراثي شعر فارسي، اختصاص به مصائب سالار شهيدان، حسين بن علي)ع(، است. شاعران و نويسندگان، به شيوهاي مختلف از جمله آميختن اين مرثيه ها با عرفان و حماسه، تصاويري دلنشين از عنصر شهادت ترسيم كرده اند . ميراث ادب فارسي آكنده از شعرهايي است، كه در مرثيه و مرتبت شهيدان كربلا سروده شده است. از آغاز شعر فارسي، كسايي مروزي( 341 ه.ق) در قرن چهارم، قديم ترين مرثيه را سروده است.

 پس از كسايي، ناصرخسرو قبادياني (م481)، سنايي غزنوي ( 437-525 )،قوامي رازي (نيمه اول قرن ششم هجري )، انوري ابيوردي (م583)، جمال الدين عبدالرزاق(م 588 )، ظهير فاريابي(م598)، مولانا جلال الدين بلخي(م672 )، عطار نيشابوري(م 627 )،سيف فرغاني (اواخر قرن هفتم و اوايل قرن هشتم )،سعدي شيرازي(م 691)، اوحدي مراغه اي(م. 738 )، سلمان ساوجي(قرن 8)، خواجوي كرماني (م753 )، ابن يمين فريومدي(م 769 )، كمال اسماعيل اصفهاني (م635 )، در رثاي شهيدان كربلا، شعر سروده اند. در دوره صفوي مرثيه سرايي در منقبت شهيدان كربلا به اوج مي رسد. مهمترين مرثيه اين دوره، از محتشم كاشاني(م996)است.

 اين ويژگي درقرون بعد هم مورد توجه شاعران و نويسندگان است، در نثر فارسي نيز قيام امام حسين(ع) مورد توجه نويسندگان فارسي زبان بوده است،كه براي پرهيز از اطاله كلام از ذكر آنان خودداري مي شود.( ر.ك: صفا،1347ج 1: 142- 336 و ج 4: 40 و ج 5: 624/ حجازي،1386/ محمدي خيرآبادي، 1382)


اگرچه در آثار فارسي اشاره هاي گسترده به قيام امام حسين (ع) ، شده است، همه پژوهش هاي انجام شده بيشتر به صورت مرثيه وار مناقب آن امام همام را برشمرده اند . دانشور دررمان سووشون، با توجهي نمادپردازانه به شهادت امام حسين(ع) و شخصيت آن امام به عنوان سمبل آزادي، انساندوستي و ايثار، و آفريدن شخصيتي داستاني (يوسف، قهرمان رمان) كه داراي چنين خصوصياتي است، هويتي ديني همراه با آزادگي و ايستادگي در برابرهرگونه ظلم، به رمان داده است و با اين انتخاب هويت انسان ايراني را كه در آن دوره، دچار بحران شده بود، جستجو مي كند. پژوهش حاضر كوششي در اين راستاست، و انجام چنين پژوهش هايي در دوره معاصر و بويژه در ادبيات داستاني كاملاً بديع و نو است و ضروري است.

خلاصه رمان سووشون

رمان سووشون با عقدكنان دختر حاكم و رفتن يوسف و زري به اين جشن، آغاز مي شود. زري با همسر وسه فرزند خود وعمه خانم )خواهر يوسف( در يك باغ بزرگ به همراه كلفت،نوكروباغبانها زندگي مي كنند. همسرزري انساني روشنفكر و تحصيل - كرده است. او عليرغم ثروت فراوان، انساني مردم دوست و حق طلب است كه با بيگانگان و حكومت وابسته به آنان رابطه خوبي ندارد. شيراز همانند ديگر نقاط جنوبي ايران در آن زمان، تحت نفوذ و سلطة انگليسي هاست. اعيان و اشراف شهر و فرماندهان و سران قشون انگليسي هم به جشن دعوت شده اند.

در اين جشن سرجنت زينگر كه قبلاً مأمور فروش چرخ خياطي بود، سعي دارد يوسف را راضي كند تا محصولات خود را براي مصرف ارتش انگليس به آنان بفروشد. قحطي در اين زمان در شيراز به مردم فشار زيادي وارد كرده است. يوسف حاضر نيست در اين وضع كه رعيت و مردم شهرش از قحطي جان مي دهند، محصول خود را به بيگانگان بفروشد. در برابر يوسف، برادر اوست كه سعي دارد با راضي كردن يوسف به فروش آذوقه و خدمت به انگليسي ها به مقامي برسد . ايستادگي يوسف در مقابل برادرش و خارجيها و رفتار تحقيرآميز او با آنان، زري را به شدت نگران مي كند و سعي مي كند با رفتار مسالمت آميز يوسف را آرام كند.

مدتي بعد وقتي يوسف به مسافرت مي رود، ابوالقاسم خان به ديدار زري مي آيد و خبر ميدهد كه حاكم، سحر - كره اسب خسرو - را براي دختر خود خواسته است . زري و عمه خانم از شنيدن اين خبر ناراحت مي شوند و زري از دادن كره اسب امتناع مي كند و تصميم مي گيرد در مقابل خواسته حاكم بايستد؛ اما خان كاكا كه فكر مي كند بخشيدن اسب به حاكم بهترين وسيله رفع سوءظن و جلب محبت حاكم نسبت به يوسف است، زري را وادار مي كند كه تن به اين كار بدهد.

 ابوالقاسم خان خسرو را با خود به شكار مي برد و به زري توصيه مي كند كه اسب را به فرستاده حاكم بدهد و به خسرو بگويد كه اسب مرده است. زري مردد و دلنگران از خسرو مي خواهد به فرستاده بگويد كه او در خانه نيست؛ اما چند روز بعد كه ژاندارمي با نامه اي از زن حاكم براي بردن اسب مي آيد، مجبور مي شود اسب را تحويل دهد. دستورمي دهد جلوي طويله گورساختگي بسازند و وانمود كنند كه سحر مرده است . در اين فاصله هم دنبال راه حلي مي گردد كه قبل از برگشتن خسرو اسب را پس بگيرد . براي همين ازعزت الدوله كمك مي گيرد.

چند روز بعد يوسف از سفر برميگردد، خسرو كه مرگ سحر را باور نكرده است، مخفيانه با هرمز - پسر عموي خود - به خانه حاكم مي رود تا اسب را به خانه بازگرداند . زري متوجه غيبت آنان مي شود و ناچارموضوع اسب را براي يوسف تعريف مي كند . يوسف زري را به دليل اين كار سرزنش مي كند.

 آنان دنبال خسرو مي روند و مي بينند، خسرو و هرمز جلوي پاسگاه بازداشت شده اند. با وساطت ابوالقاسم خان موفق مي شوند خسرو و هرمز را آزاد كنند. پس از ماجراهايي هم سحر را مي گيرند. چند روز بعد يوسف به ده مي رود. زري از رفتن او دلنگران است. هرشب كابوس مي بيند وهرچه زمان مي گذرد. خواب هايش آشفته تر مي شود. او در خواب هايش، يوسف را سياووش ديگر مي بيند. داستان در اين بخش بعد اساطيري مي گيرد

. پس از دو هفته جسد خونين يوسف را كه با تير نامعلومي كشته شده است، به خانه مي آورند . مرگ يوسف زري را دچار آشفتگي و پريشاني مي كند، به گونه اي كه همه فكر مي كنند او ديوانه شده است. زري در حالت خواب و بيداري گذشته، حال و آينده خود را پيش چشم مي آورد. سخنان دكتر عبدالله خان، ترس و وحشت او را از بين مي برد و آرامش و اميد به او مي بخشد و زري كه تا قبل از اين ماجرا زني مسالمت جو و دنبال آرامش خانه اش بود، آگاه مي شود و از ترديد رهايي مي بخشد و ديد او نسبت به زندگي عوض مي شود. شهادت يوسف و مراسم دفن كردن او به يك صحنه مبارزه و ستيز با استعمار بدل مي شود. به گونه اي كه همه مردم را يكجا و متحد مي كند. پايان داستان، تجليل از شهادت است. (سووشون، 1387)

ادامه دارد...

نويسنده:سيد علي دسپ
گردآوري:گروه دين و انديشه سليت تبيان زنجان
http://tebyan-zn.ir/Religion_Thoughts.